کوثرکوثر، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره

دلبندم کوثر

وسایل نازانت

سلام دخملم.ایندفعه میخوام برات چند تا عکس از وسایلت بذارم.از اتاقت,اسباب بازیات و... اینا عکسای دیوار اتاقته:             اینم عکسای عروسکات:               عکسای اسباب بازیهات:                 اینم ظرف غذات,البته از لیوانشو بشقابشو وقاشق فاکتور گرفتم:         این اولین کفشیه که برات خریدیم,ولی چون اولش بود تو احساس خوبی نداشتی واسه همینم هی از پات در می آوردی . این شد...
20 دی 1390

میلاد تو معراج دستهای من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر میگویم

    تولــــــــــد تو ، تولد همه خوبیهاست       تولد تو ، آغازیست برای یه دنیا مهــربونی       سلااااااااام دخمل گلم.چقدر بزرگ شدی!!! یک سالت شده. وااااای چقدر خوشحالیم عزیزم. یک سال پراز شادی وخوشی در کنار تو...خاطرات خوبی که هیچ وقت بدون تو کامل نمیشد. یک سال با خنده تو خندیدیم و با تبت غصه مون شد.امید زندگی مایی عزیزم .خداتورو برای ما همیشه صحیح و سالم نگه داره...انشالله. خوب.حالاببینیم یک سالتو چطوری گذروندی: توچهارماهگیت کم کم شروع به سینه خیز رفتن کردی , تو ٥ ماهگیت تونستی بشینی , تو شیش ماهگیت دوتا دندون در آوردی , تو ٨ ماهگی...
20 دی 1390

راه رفتنت تو10ماهگی

سلام عزیز دلم. این پست رو باید خیلی پیش از اینا برات میذاشتم...ولی چه کنم که گرفتارم.گرفتارچی...خودمم نمیدونم.مثل همیشه باید ببخشی..   خلاصه اولین روزی که شروع به راه رفتن کردی روز ششم آذر ماه بود.             ازت کلی فیلم گرفتم ولی نمیشه بذارم تو وبلاگت   اولین باری هم که کفشاتو پات کردی و دوتایی,مادر دختر, باهم رفتیم بیرون,٢٦آذر بود... واااااای ...کشتم خودمو از بس احساسات ریختم کف وبلاگت  انشالله که بتونی توکارای بزرگ و خوب قدم بزاری و حتی یه قدم از راه راست دورنشی.دوستت دارم مامانی ...
12 دی 1390

السلام علیک یا اباعبدلله

سلام دختر گلم . اول یه خبر خوش...دو هفته است که میتونی راه بری! شیطونی هات دیگه به بیشترین حدش رسیده! دیگه صدای دور و بری ها رو هم درآوردی! دوم اینکه الان تو محرمیم وتو سینه زدن رو یادگرفتی .. برای مراسم دهه ی اول رفتیم پیش آقاجونا! دوست داشتم کلی ازت عکس بگیرم تو مراسم مختلفی که رفتیم اما هوا اونجا خیلی سرد بود و تورو نمیتونستم خیلی بیارم بیرون با این وجود سرما خوردی.خلاصه تونستم یه ٣ چهارتا عکس برات جور کنم: این مال همایش حضرت علی اصغر علیه السلام..اونجا کلی نی نی بود.تازه منم دوستای دوران تحصیلمو دیدم...همشون یه نی نی همراهشون بود! اینجا تو با پارسا عکس گرفتی،پسر محبوبه جون دوست خاله سمیه:       ...
21 آذر 1390

شاهکارای شما!

سلام دخمل گلم! امروز برات چند تا عکس متفرقه آوردم .عکسای مربوط به شاهکاراو شیطنتهای تو! نگاه کن:     اینجا داری غذا میخوری.اینم بهت بگم که خیلی اشتهای خاصی داری ! ازهمون اول اهل فرنی و حریره بادوم نبودی،اگه گوشت باشه میخوری وگرنه نمیتونم کلاه سرت بذارم. اینجا داری آب خورشت با گوشت ونون میخوری:     اینم بعد ازخوردنت:       اینجاهم اولین باری که خودکار دستت گرفتی.ببین با خودت چیکارکردی:     ببخشید عکسات بیکیفیته.آخه باموبایل گرفتم وتوهم خیلی وول میخوردی.واسه همین تار هم شده.       اینجاهم نشست...
11 آبان 1390

باغ شاهزاده

سلام کوثرم.بازم دیراومدم سراغ وبلاگت   ...راستش یه چند وقتی موضوعی پیش نیومد، بعدشم تو یه مریضی یه هفته ای رو پشت سر گذاشتی،الان هم یه کمی سرماخوردی،   آخه اینجایهویی هواسردشد...خلاصه وقت مناسبی نبود بیام تا امروز.امروز با دست پر اومدم. هفته ی پیش یه شب بامهدیه اینارفتیم پارک، اینم عکساش:   اینجاهم رو پای بابایی نشستی:   بعد آخر هفته هم رفتیم یه سفرکوچولو،بامهدیه ایناو محمدمهدی اینا،باغ شازده...       جمعه شب هم برگشتیم خونه. ...
20 مهر 1390

بدون عنوان

سلام دختر مامان.تعطیلی آخر هفته رفتم بندر عباس. هوا واقعا گرم بود ولی بازم دلمون نیومد کنار دریا نریم . اونجاهوابهتر بود و بهمون خوش گذشت.تو اولش از آب میترسیدی :   ولی بعدش نشستی کنار آب :   ودیگه دل نمیکندی:   حتی وقتی که ما مثلا داشتیم میرفتیم!   بعدش یه دوش کوچولو کنار ماشین گرفتی و سوار ماشین شدی:   اماازبس خسته بودی سریع خوابت برد :   خب،فعلا بای بای،تایه پست دیگه. ...
27 شهريور 1390

بعد از سفر:

سلام مازان! عسل مامان بعد از یه سفر دو هفته ای تازه وقت شد بیام به وبلاگت یه سر بزنم و کلی عکس برات بذارم. اول شهریور رفتیم پیش عزیزا وآقاجوناوعموها وخاله و عمه هاودایی جونیا. شب اول که رسیدیم،خونه آقاجون بالا! افطاری بود،باکلی مهمون.ولی تو غریبی میکردی . کلی گریه وزاری کردی. فقط بغل عموبزرگه میرفتی.حسابی همه رو نگران کرده بودی نه میخوردی نه میخوابیدی فقط گریه... شب بعدش هم خونه آقاجون پایین! افطاری بود بازم باکلی مهمون وتوبازم گریه کردی...اونجاهم بغل خاله مریم بودی. تااینکه کم کم اوضاع بهتر شد یواش یواش حالت جااومدوباهمه دوست شدی خلاصه...   اینجا باغ آقاجون پایینه،بابابایی و تو سه تایی رفتیم.آخه آقاجون خودش...
21 شهريور 1390